اسباب كشي

من تصميم گرفتم اسباب كشي كنم . از دوستاني كه بهم لينك دادن خواهش مي كنم تغيير آدرس بدن وگرنه دق مي كنم تو آدرس جديد از تنهايي . دوستاني هم كه حالشو ن از من بد مي شه مي تونن وانمود كنن ادرس جديد رو نديدن و از دست من خلاص شن .
آدرس جديد !

  
نویسنده : رها ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٥


رجعت

احساس مي كنم يه جايي گير كردم ... يه جايي كه هم دلمو چنگ زده هم روحمو ... رفتم سفر ! همه تند و تند كنار گوشم ورد خوندن كه شايد مسحور شم و بمونم . دروغ نگم خودم هم قبل از رفتن بدم نمي اومد يه جستجويي بكنم . برام كار پيدا كردن و هرجايي كه ممكنه كسي مثل منو وسوسه كنه آوردن جلوي چشمم ... اما نه ! اونجا برام مثل يه عكس رتوش شده بود . بدون روح ... بدون حقيقت . از اونجا بدم اومد ! به همين راحتي ! خسته شدم و فهميدم توي اين تهران لعنتي و سياه و پر از تزوير حسي هست كه منو به خودش مي كشه ... مثل جاذبه زمين ...


خواندني ها:

مسیری که به کمپین ختم شد / سمیه رشیدی

انجمن ”انتخاب“ در فرانسه و استراتژي هاي آن

ياحق !

  
نویسنده : رها ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥


زا

برای به دنیا اومدنم باید از کی تشکر کنم ؟ از بابام ؟ از مامانم ؟ از خدا ؟ یا همه اینها یه اتفاق بوده و ناخواسته ...

از اینکه داره به شماره های سنم اضافه می شه خیلی خوشم نمی یاد .انگار دارم جا می مونم و هنوز هزارتا کار انجام نداده دارم ...

من تهران نیستم ... امسال صبح تولدم چشمامو توی دوبی باز کردم . یه شهر پر زرق و برق مسخره !

چقدر بی انرژی و کسلم ...

نه از رومم ، نه از رنگم

همان بی رنگ بی رنگم ...

بیا بگشای در ... بگشای ... دلتنگم .

یا حق !

  
نویسنده : رها ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٥


سفر

    سفر رو هميشه دوست داشتم ... رفتن و ... ثابت نبودن رو ... از موندن و وسيدن بدم مياد . از راكد بودن و گنديدن ... گاهي فقط دوست دارم برم ... جادهرو دوست دارم . گاهي كه حالم خيلي خوبه از مقصد برام لذت بخش تره .
سفرهايي رو كه به خاطر كمپين رفتم جور ديگه اي دوست دارم ... رفتن براي يه هدف مشخص ... يه اراده جمعي . اولين سفرم ( همدان ) رو هم با آدمهاي بسيار جالبي همسفر بودم . خوبي اين كمپين اينه كه آدمهاي زيادي رو شناختم . دوستهاي تازه اي پيدا كردم كه حرفشونو مي فهمم و براي حرف زدن باهاشون نبايد دنبال كلمه بگردم .
توي سفر كرمانشاه به خاطر همسفر بودن با دو تا آدم محترم و بزرگتر ، با چيزهاي خيلي بيشتري آشنا شدم . جواب خيلي از سوالهامو گرفتم .
كمپين رو دوست دارم . اين هدف رو دوست دارم . آدمهاشو دوست دارم . دردسرهاشو دوست دارم . توي اين چند سال هيچي فعاليت اجتماعي انقدر به من نچسبيده بود . خوشحالم . و دعا مي كنم خيلي زود حال دوربينم خوب بشه تا بتونم دوباره براي كمپين مفيد باشم .
فردا صبح دوباره دارم مي رم سفر . براي كمپين نيست اما به خودم قول دادم كه توي اين سفر هم مفيد باشم . اين تنها چيزيه كه توي اين روزها كاملا قلبم رو راضي مي كنه .
بر ميگردم ...
يا حق !

  
نویسنده : رها ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٥


يلدا

شب يلدا رو دوست دارم... شروع فصلي كه من توش به دنيا اومدم . يلدا يهحس خاصي داره ... فال حافظ ... هندوانه ... آجيل ... دورهم بودن ... من اين حس هاي سنتي رو دوست دارم .
يه ايميل برام اومده بود كه توضيحاتي در مورد شب يلدا داشت.
آداب شب يلدا در طول زمان تغيير نكرده و ايرانيان در اين شب، باقيمانده ميوه هايي را كه انبار كرده اند و خشكبار و تنقلات مي خورند و دور هم گرد هيزم افروخته و بخاري روشن مي نشينند تا سپيده دم بشارت شكست تاريكي و ظلمت و آمدن روشنايي و گرمي (در ايران باستان، از ميان نرفتن و زنده بودن خورشيد كه بدون آن حيات نخواهد بود) را بدهد، زيرا كه به زعم آنان در اين شب، تاريكي و سياهي در اوج خود است...
از دلم :
دست خودم نيست ... نمي شه از دل نوشت ...
يا حق !

  
نویسنده : رها ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥


فذاخوان مركز فرهنگي زنان

  
نویسنده : رها ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥


از گذشته ها

خيلي وقته ننوشتم ... يه بنده خدا مي گفت يه موقعي وب لاگت پر بود از احساسات شخصي ... روح داشت (يادمه اون موقع ها به اونهمه احساسات اعتراض مي كرد ! ) يه سر زدم به نوشته هاي گذشته ام ... انگار يك عمر ازشون گذشته بود . يه جور خاصي داشت غريبه مي شد . با بعضي هاش ارتباط برقرار نمي كردم . بعضي هاش هم كودكانه بود . اما بايد احترام گذاشت . اونها هرچقدر هم كه خام بود اما خالص بود . خالص و ناب .
اين روزها دغدغه هام تغيير كرده . چيزهاي ديگه اي ذهنمو مشغول مي كنه . آدمها رو بيشتر از قبل دوست دارم اما به يه شكل ديگه . بيشتر كار مي كنم اما هدفم تغيير كرده . نمي دونم ... نمي تونم بگم الان بهترم . هرچي كه هست يه چيزايي انگار عوض شده .
متن زير يكي از نوشته هاي اون موقع است . آخرش نوشتم ما ديگه به اون روزها بر نمي گرديم ... ديدي واقعا برنگشتيم ؟؟

 

 
زمان

 

چهارشنبه، 21 خرداد، 1382
 خسته ام . يه روز انقدر خوبيم که همه حسرتمونو می خورن يه روز انقدر بد که ديگران طاقت ندارن مارو تو جمع کنار هم ببينن . به من نگو که هميشه اشتباه از منه . تو همه چيز رو بدتر می کنی . من يه دخترم ، يه زن ... ديگه دارم احساس ناتوانی می کنم . خسته شدم . از اينکه انقدر دوست دارم که با وجود همه مشکلات و اختلافها بازهم نمی تونم رو حرفم وايسم خسته شدم . از اينکه به خاطر من حاضر نيستی از چيزی که گذشته تو به آتيش کشيد دست برداری خسته شدم . از اينکه می دونم تکرار می شه و نمی تونم از کنارت برم خسته شدم . از اينکه هر دفعه بدون اينکه به نتيجه جدی برسيم بحثمون به دادو بيداد می کشه خسته شدم .از اينکه انقدر بی سياستم و زود کنترل خودمو از دست می دم خسته شدم ... از اينکه تا احساس می کنم همه چيز خوب شده دوباره دچار يه مشکل تکراری می شيم خسته شدم .از اينکه می بينم با وجود اينکه ادعا می کنی که نمی تونی ترکم کنی و دوسم داری درست فرداش اسم اون بنده خدا عين روز قبل تکرار می شه خسته شدم . از اينکه نمی تونم جلوی اشکهامو بگيرم خسته شدم . از اينکه احساس بی پناهی می کنم خسته شدم . خدايا من که انقدر قدرت داشتم که دوباره زنده اش کنم چرا نمی تونم حفظش کنم ؟ چرا سعی نمی کنه کمی هم منو حفظ کنه ؟ چرا نگران نيست که ممکنه برم ... برم و ديگه پامو تو قلب کسی که می دونم کس ديگه ای رو می پرسته نذارم . خدايا ، تا باورم می شه که عزيزم و ارزش دارم اون همون جمله های قبل رو دوباره تکرار می کنه . دارم ديوونه می شم . شايد اين نوشته هارو بخونی . من منتظرم ... اگه هنوز هم فکر می کنی نمی تونی حذفم کنی ... بسم الله زنگ بزن .

* شايد اين حرفها ، دردل خيلی هاتون باشه . فقط اگه تماس شماست که همه چيز رو درست می کنه معطل نشيد . زمان داره به سرعت سپری می شه . ما ديگه به اين روزها بر نمی گرديم .

 

¤ نوشته شده در ساعت 22:46 توسط raha -

 


بهترين ها :

دیدار اعضای کمپین یک میلیون امضاء با زنان فعال مراکش، ترکیه و بلژیک

قانون و زندگي آدم ها /راحله عسگري زاده

يه آهنگ رپ كه واقعا حرف حساب مي زنه .
ياحق !

  
نویسنده : رها ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥


نفرت آور

من حرفي راي زدن ندارم .بريد خودتون بخونين .
زدواج همزمان با دو زن !

  
نویسنده : رها ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ،۱۳۸٥


يكي بگه اينجاچه خبره ؟؟

مي خنده و تعريف مي كنه ... مي گه : نامزدم بهم گفته توروخدا تا عقد نكرديم و قطعي نشده !!! براي ادامه تحصيل اصرار نكن . بذار فكرم راحت باشه . مي گه : مي ترسم . توي شركت نفت كار پيدا كردم نذاشت برم .گفت دوست ندارم كار كني .
گفتم : حيف بود . شنيدم شركت نفت شرايط خوبي براي كارمنداش داره .كاش روي حرفت اصرار مي كردي ...
مي گه : نه بابا ! مهم نيست ، خودمم تنبلم . حوصله صبح بيدار شدن رو ندارم .
سعي مي كنم لبخند بزنم .تو دلم مي گم : يعني نمي فهمه يا خودشو به خريت زده ؟
ادامه مي ده : يه بار بي ماشين رفتم دانشگاه .دوست بدجنسم الكي بهش زنگ زد گفت با يه پسره رفته .نمي دوني چه بلوايي به پا كرد .زنگ زدم ديدم داره تو بغل مامانش زار مي زنه ... خيلي منو دوست داره ! هميشه مي گه : هيچ كس اندازه من نمي تونه خوشبختت كنه چون اندازه من نمي تونه دوستت داشته باشه . مي گه بهم تو كوچولو و ساده اي ممكنه گولت بزنن .
مي خنده و تعريف مي كنه ... ديگه صداشو نمي شنوم ... دلم مي خواد باطري اين عروسك كوكي رو در بيارم اما اون عروسك نيست ... گوشت و پوست و روحه ... يه دختر 21 ساله ...



در حاشيه :

اين روزها براي مردم دخالت توي حوزه روابط شخصي ديگران عادي شده ... با ندا و احسان از ميدون فاطمي رد مي شديم امشب . جلومونو گرفتن به ندا كه شلوارش تا روي مچ پاش بود گير دادن كه درستش كن . ندا مي گه : ببخشيد خانوم من عجله دارم . مردي از نيروي انتظامي كه كنارشونه يهو مياد جلو و مي گه : يعني چي ؟ وايسا !!
ندا مي گه : خيلي خوب دكمه شلوارمو باز مي كنم . زنه مي گه : كافي نيست ! ندا مي گه : نترس خانوم انقدر كه مشكل شمارو حل كنه شلوارمو مياره پايين . زنه مي گه : دفعه بعد اينجوري بياي مي برنت منكرات !!! مي گم : آره خوب ندا جون همه فساد اخلاقي جامعه به مچ پاي تو بنده . زنه مي گه : هركس يه وظيفه اي داره اينهم وظيفه منه . از اون ور مرده به احسان مي گه : اينها چه نسبتي با تو دارن . احسان  مي گه : دوست ! مرده مي گه : بامن حرف مي زني سيگارتو خاموش كن . احسان مي گه :مگه تو كي هستي ؟!!!
موضوع در ظاهر ناگهان با كشيدن پايين شلوار ندا حل شد و ما حركت كرديم . اما با اعصب داغون از اينكه حتي در مورد پوشش شخصي مون هم بايد توي خيابون به چنين كسايي جواب بديم ...
مردم جوري در موردمسايل شخصي  آدم قضاوت مي كنن كه انگار اصلا شخصي نيست و به همه ربط داره . شده اين ماجراي دخترك بدبخت هنرپيشه ... همه حالا انقدر سنگ نجابت به سينه مي زنن كه انگار توي خلوت خودشون اين اتفاق افتاده . بابا به شما چه كه اين طفلك چه روابط شخصي با دوست پسرش داشته ... اي بابا !!!

لينك روز:
روح ایران بیمار است !

همدان هم به كمپين پيوست


ياحق !

  
نویسنده : رها ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٥


دل آرا

تازه از نمايشگاه دل آرا بر مي گردم ... هنوز مانتو را از تنم در نياوردم ... نه حوصله اي دارم ... و نه طاقتي براي ديرتر نوشتن ... احساس خفگي مي كنم . احساس تنگ بودن فضا ... تمام عشقهاي كودكي را در نظرم آوردم ... خودم را در شرايط قرار دادم ... يك عشق ... احساسات لطيف 16 سالگي ... سرِ رفتن و هواي نماندن ... دل سپردن و رها شدن ... مهران مي گفت : اگر دل آرا از زندان بيرون بيايد هم چيزي از روح لطيفش زنده نمانده ... مرگ روح ... يك نقاشي داشت كه در آن كسي با هيبتي سرخ رنگ و شلاقي در دست بالاي سر دختركي زانو به بغل گرفته ايستاده و ... تلخ بود . هركس احساسي را برداشت مي كرد و ... همه تلخ ...سياه ...
عمويش تعريف كرد در زندان موشي را از تله موش بيرون آورده و گفته اينجا نه ... گناه داره ... روح لطيف اين دخترك درگير كدام بازي تلخ شد كه پايش به اين بازي كشيده شده ... ؟؟؟
هزارها نفر بيگناه ديگر در زندانها هستند ... هزارها دل آراي ديگر ... و من تنها از يكي شنيدم و تنها احساس يكي از آنها را هم - تازه خيلي كم -ديدم . و انقدر نابود شدم ...
از فكر اينكه كاري از دستم بر نمي آيد مايوسم ... و كلافه ... فقط اميدوارم . گفتم : سر بيگناه تا پاي دار مي رود و بالاي ... كه مهران گفت : بالاي دار هم مي رود ... همانطور كه تابحال بارها رفته ...
من نمي خواهم باور كنم . مي خواهم ضرب المثل را جدي بگيرم . مي خواهم اين سياهي را نبينم .مي خواهم اين قصه پايان خوش داشته باشد ... و مي خواهم بالاي دار نرود !
از زبان احسان :
شمعي نذر سقاخانه قلبت / هواي چشمانت چقدر سنگين است ...
 
نوشته هاي ديگران :

بخشهايي از نامه دل آرا براي خير مقدم به بازديدكنندگان نمايشگاهش

تاريك ترين نقاشي هاي يك نقاش

نقاشي هاي يك محكوم به مرگ

برای دل آرا دارابی و حنجره اش که بر بوم های نقاشی فریاد شده است


تغيير براي برابري :

اينارو بده زنها ... همشون امضا مي كنن/ راحله عسگري زاده



يا حق !

  
نویسنده : رها ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥